دلم می‌خواهد بنویسم. نه همینطوری نوشتن. خوب بنویسم. صدای خودم را در نوشتن پیدا کنم.

مثل اینهایی بنویسم که نوشته‌های‌شان گیرا و خوش‌خوان است. منظورم از این ادبی‌های ثقیل و سنگین نیست. همین‌ها که در عین سادگی لطافت خاصی دارند. با کلمات بازی می‌کنند. از بین واژه‌ها بهترین و مناسب‌ترین‌شان را می‌قاپند.

می‌خوام با متن‌هایی که می‌نویسم حال کنم. بعد از خواندنشان شرمسار نباشم. با غرور سرم را بالا بگیرم بگویم ببین این را من نوشتم ها!

اندک نوشته‌هایی دارم که وقتی می‌خوانمشان این حس را زنده می‌کند اما خیلی اندک است. آن هم نه کل متن، شاید فقط یک پاراگراف.

چرا حس ساده‌انگاری دارم؟ انگار چیزهایی که می‌نویسم خیلی پیش‌پا افتاده‌اند. حس می‌کنم گیرا نیستند، کسی رمق ندارد آن‌ها را بخواند. تردید دارم کسی حوصله کند نوشته‌هایم را تا ته بخواند و از آن لذت ببرد. یا نصف و نیمه رها می‌کند یا اگر تا آخر رسید با خودش می‌گوید این چه حماقتی بود کردم.

گاهی متنم را از زبان دیگران می‌خوانم، هر کسی ممکن است باشد؛ دوست، همکار، استاد. این‌بار به گونه‌ی دیگری خجالت می‌کشم. خیال‌پردازی می‌کنم که او با خواندن این متن چطور من را قضاوت خواهد کرد. او را مقابل خودم تصور می‌کنم که خط به خط متن مرا می‌خواند و در دلش من را توصیف می‌کند:

وای چقدر ساده است!

چقدر ابله است!

چقدر بدقلم است!

چقدر سخت می‌نویسند!

جان بکن حرفت را بزن. حوصله‌ام سر رفت.

چقدر توضیح می‌دهد.

چقدر مغرور است.

ما را هم مثل خودش احمق فرض کرده.

چقدر کسل کننده است.

چقدر سرد و بی‌روح است.

چقدر یبس و نچسب است.

نگاهش کن! مثلا دارد ادای فلانی را درمیاورد. میخواهد مثل فلانی بنویسد.

نه شوخ‌طبع است نه خوش‌ذوق.

به خاطر همین نجواها کم می‌نویسم. اما دست خودم نیست. دلم تنگ می‌شود برای نوشتن. وقتی یک متن خوب می‌خوانم حرصم می‌گیرد. کرمی به جانم می‌افتاد تا بنویسم. اینقدر می‌نویسم تا روزی برسد که بهتر از همه کسانی بشوم که با قلم‌شان حال کرده‌ام.

البته معلوم نیست. شاید در نوشتن هم هیچ پخی نشدم. مثل سایر چیزهایی که هیچ پخی نشدم. ناامید نیستم اما سابقه و تجربه‌ام حکایت دیگری را نشانم می‌دهد.

گاهی اوقات واقعا فکر می‌کنم عجب تحفه‌ای هستم. نمونه و نظیر ندارم. چیزهایی که من دارم و بلدم احدی بلد نیست. این همه جامع و کامل بودن کمیاب است.

گاهی اوقات از آن ور بوم می‌افتم. وقتی خودم را با دیگران مقایسه می‌کنم به غایت حقیر و فلک زده‌ام. هیچ چیز ندارم که به آن افتخار کنم. هیچ چیز ندارم که با آن فخر بفروشم. اصلا لیاقت هیچ چیز را ندارم.

چقدر مفلوکم من.

چه می‌خواهم از نوشتن؟ میخواهم خودم را بسازم؟ برای خودم شخصیتی بسازم؟ اعتبار و جایگاهی پیدا کنم؟

احتمالا. امیدوارم که حربه‌ام بگیرد.