آرزوهایی هستند که آنقدر برایمان تکرار کرده اند که به اشتباه فکر میکنیم آرزوهای خودمان هستند. برآورده شدن آرزوهای آموخته شده نعمت نیست، نفرین است!
محمدرضا شعبانعلی، دیرآموختهها، 39(+)
مدتها بود بابت نداشتن وسیله نقلیه شخصی غمگین بودم. توی تاکسی و اتوبوس بی رمق به خیابان نگاه میکردم و افسوس میخوردم. حسرت میخوردم به همه کسانی که ماشین داشتند.
دلسرد میشدم، حوصلهی کار کردن نداشتم. چنان قیمتها اوج میگرفت که پسانداز من به گردپایش هم نمیرسید. هردم فقیرتر از لحظه قبل میشدم. به بانیان وضع موجود فحش کافدار حواله میدادم و حرص میخوردم.
از کارم متنفر شده بودم. هربار که قیمتها بالا میرفت مایوس میشدم. خرد میشدم کوچک میشدم. خودم را بیعرضه و چلمن خطاب میکردم.
کمی دیر فهمیدم تقصیر من نیست. مشکل از من نیست، مشکل حتی از شغل و حقوقم هم نیست. مدعیان بیکفایت این بلا را سر ما آوردهاند. دیرفهمیدم که نباید خودم را متهم کنم.
تازگیها باور جدیدی پیدا کردم. گمان میکنم داشتن وسیله نقلیه شخصی از قبیل آرزوهای آموخته شده باشد. فکر میکنم مالک ماشین بودن آنقدرها هم ضروری نیست. میتوان با تاکسی و اتوبوس و دوچرخه تردد کرد و همچنان زندگی رضایتبخشی داشت.
مطمئن نیستم این هم می تواند جزو آرزوهای آموخته شده باشد یا نه. احتمالا نداشتن بضاعت مالی سبب شده فاز فلسفی بردارم و یک توجیه مناسب جور کنم تا خودم را گول بزنم و این خواستهی ابتدایی را فراموش کنم.
هرچه باشد از خروجی کار رضایت دارم. حالم بهتر است. بابت کرایه اسنپ چرتکه نمیاندازم. سرکار فکرم مشغول نیست و کارم را انجام میدهم. از موقعیت فعلی خودم ناراضی نیستم و به خودم سرکوفت نمیزنم.
فقط یک چیز نگرانم میکند. اینکه این رویه به دهانم مزه کند و بدعادت شوم. هرموقع نتوانستم دست از تلاش بکشم. همهی آرزوهایم را قربانی کنم تا آسوده باشم.