داخلی - روز - رختکن
دوربین همراه با مرد جوانی وارد رختکن می‌شود. مرد جوان قصد دارد دوش بگیرد. از توی جیبش کلید را بیرون می‌آورد و قفل کمد را باز می‌کند. از توی ساک حوله‌ای چروکیده و نمدار را بیرون می‌کشد. آن را بو می‌کند، بوی ترشی می‌دهد. فراموش کرده آن را روی بند آویزان کند تا خشک شود. قوطی شامپو را برمی‌دارد و ساک را پرت می‌کند توی کمد و درش را دوباره قفل می‌کند.


داخلی - روز - حمام
باشگاه فقط دو حمام دارد که هر دوی آنها خالی است. مرد جوان با خوشحالی وارد حمام می‌شود. شیر آب گرم را باز می‌کند اما آبی نمی‌آید. حتی لوله آب به خودش زحمت نمی‌دهد تا تکانی بخورد و قطره‌ای بچکاند. دسته‌ی شیر را به سمت آب سرد می‌چرخاند و آب پرفشار و باقدرت بیرون می‌پاشد. قطرات آب سرد مثل ساچمه‌ای در بدنش فرو می‌روند و عضلاتش را که به تازگی دم کرده و گرم شده‌اند می‌سوزاند. سریع آب را می‌بندد.


داخلی - روز - راهرو
مرد جوان بدون نگرانی بیرون می‌آید. این ماجرا برایش تازگی ندارد. مسئول باشگاه آخر شب فلکه آب را بسته اما فراموش کرده آن را باز کند. دوربین همراه مردجوان وارد راهرو می‌شود. درب فلزی فلکه آب را با احتیاط برمی‌دارد. مرد جوان تعجب می‌کند. دوربین نمای کلوزآپ از لوله‌ها را نشان می‌دهد. دستگیره‌ی فلکه برداشته شده بود.
مرد جوان کلافه می‌شود. به سمت حمام برمی‌گردد. کاغذی کوچک روی در حمام توجهش را جلب می‌کند. روی آن با فونتی درشت نوشته شده:

«به خاطر کمبود گاز فقط دوش آب سرد ممکن است»

مرد جوان دندان‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و زیر لب لعن و نفرینی نثار بانیان وضع موجود می‌کند. چاره‌ای نیست. وقت ندارد تا خانه برود، باید زودتر به محل کارش برسد.


داخلی - روز - حمام
وارد حمام می‌شود و درِ آن را محکم می‌بندد. دسته‌ی شیر را با عصبانیت می‌گیرد و آب سرد را باز می‌کند. دستش را تر می‌کند و روی بدنش می‌مالد. تلاش می‌کند با گرمای دستش از شدت برودت آن بکاهد اما فایده ندارد. کف دستش را با شامپو آغشته می‌کند و به همین منوال روی بدنش می‌کشد. هنوز زیر دوش نرفته و تلاش می‌کند با دست کف‌ها را بشوید. آب را می‌بندد و با حوله‌ی نمدار بدنش را خشک می‌کند.


داخلی - روز - پذیرش
لباس‌هایش را می‌پوشد. ساکش را برمی‌دارد و از رختکن بیرون می‌زند. هنگام خروج مسئول باشگاه را می‌بیند. مسئول پشت میز نشسته و به مانیتور خیره شده است. او همیشه سرش شلوغ است و همزمان چند کار را با هم انجام می‌دهد. در واقع او مسئول کل مجموعه است که شامل استخر و باشگاه می‌شود.

با کمبود گاز در زمستان معمولا همه استخرها تعطیل می‌شوند اما این مجموعه تعطیل نمی‌شود چون مجهز به مخزنی است که با گازوئیل گرم می‌شود. مسئول گمان می‌کند با بستن آب گرمِ باشگاه فشار کمتری به مخزن وارد می‌شود.
مرد جوان چند بار صدایش می‌کند تا متوجه می‌شود. مسئول سرش را می‌چرخاند و به مرد جوان نگاه می‌کند. مثل همیشه چشمانش متعجب و دهانش نیمه‌باز است. صورتش خسته و آشفته است.

مرد جوان در مورد دوش آب سرد گلایه می‌کند. مسئول انگار که سیخی درونش فرو کرده باشند یکباره هوشیار می‌شود.
بی‌اعتنا به مرد جوان با لحنی طلبکارانه می‌پرسد: «چرا آب سرد بازه؟ الان اینا میچان بعد میان یخه مارو می‌گیرن». سرش را به سمت پسرک کنار دستش برمی‌گرداند و می‌گوید: «پسر بدو برو فلکه رو ببند بیا».

مرد جوان: «من می‌خوام یه راست برم سرکار وقت نمی‌کنم برم خونه. حق نداری همین آب سرد رو هم ببندی».

مسئول: «مصرف آب زیاده مخزن جواب نمی‌ده».

مرد جوان: «مگه کلا چند نفر میان باشگاه؟ از بین اونا چند نفر دوش می‌گیرن؟ مخزن، استخر با این عظمت و اون همه دوش رو جواب می‌ده فقط به دو تا حموم باشگاه نمی‌رسه؟!»

مسئول: «اگر نمی‌خوای پولت رو پس می‌دم یا اصن برو یه ماه دیگه که اوضاع درست شد بیا».

مرد جوان سکوت می‌کند. امیدی به ماه آینده ندارد، احتمالا اوضاع بدتر هم خواهد شد. می‌خواهد در جواب مسئول چیزی بگوید اما دوباره همان نگاه متعجب و ساده‌لوحانه را در چشمانش می‌بیند. دهانش نیمه‌باز و چهره‌اش خسته است. بی‌آنکه حرفی بزند از باشگاه خارج می‌شود.


Yellow0

این تمرینی بود که برای درس به اتفاق‌ها مثل یک فیلم نگاه کنید انجام دادم. (لینک کامنت من)